![]() |
![]() |
|
| هر دو بر این باورند که حسی ناگهانی آن ها را به هم پیوند داده |
|
«ديگر مدتهاست چيزي از ما باقي نمانده جز خود ما» اين جمله را با خودت زمزمه ميكني و پا به پاي آلبوم خانوادگي سلانه سلانه ميروي به روزهايي كه سالها پيش گذشتند «درسته اون فراموشي داره، اما ما كه يادمون هست» اين جمله را كمي بلند ميگويي تا مادرت بشنود «كلهي سحر پا شده دستنماز بگيره اشتباهي از در خونه زده بيرون، چطور سر از كلانتري درآورده خدا ميدونه، خدا خيرش بده درجهدار بود تا زنگ زد راه افتادم. سه چهار ساعتي با اون سر و وضع تو كلانتري جا خوش كرده بود از بس آدرساي بيربط تحويل اون بندههاي خدا داده بود، همشون گيج شده بودن. از تو حرفاش فهميدن من تو بورس كار ميكنم و...» سرت را ميگيري توي دستات صداي مادرت قطع و وصل ميشود چون موجهاي راديويي كه بر طاقچه دارد پا ميكوبد «ميرن آدما، از اونا فقط خاطرههاشون به جا ميمونه» مادربزرگ قرآن نفيس را دست گرفته وارد اتاق ميشود، پاهايت را كه تازه دراز كرده بودي جمع ميكني خودت را تا لبهي پشتي بالا ميكشي «ماماني بيا تو» / «نه مادر راحت باش، بيا اينا تبركه، عيدت مبارك عزيزكم». عيد نيست. امروز اولينبار نيست كه مادربزرگ هواي بهاري به سرش زده و تمام حقوق بازنشستگياش را بيحواس عيدي ميدهد و چندمينبار است كه اسكناسها را برميگرداني گوشهي كيف قهوهاي سوختهاش و بغضت را فرو ميدهي. وقتي يادت ميآيد فقط تا فردا فرصت داري عطرش را در خانه نفس بكشي دوست داري كوله پشتيت را بر شانه بياندازي و تمام روز را پياده گز كني. دلت ميخواهد چشمهايت را كه بستي پنج ساله شوي با آن كلاه پشمي كه خوب يادت مانده دستت را براي هميشه به مادربزرگ بدهي تا ابد در صف نان لواشي گوشهي چادرش را بكشي و اشك بريزي كه دلت توپ پلاستيكي ميخواهد. سخت است ديدن و لب تر نكردن. شنيدن و نشنيده گرفتن. دلش كه نميخواهد. حتي وقتي ميگويد: «چه بهتر اونجا همه همسن و سال هميم» حياطي خواهد داشت گلكاري شده. با نيمكتهايي سبز آبي. تير چراغبرقهايي شايد پايه كوتاه به سبك پارك كودك. هميشه پرستاراني در آن اطراف هستند گوشهي حياط صندليهاي چرخداري خواهد بود شايد كسي برگهاي زرد را بر سنگفرشهاي آجري جارو كند. اتاقهاي نورگير، تختهاي ميلهدار با ملافههاي گلدوزي، ظرفهاي فلزي پر از سوپهاي بينمك هويجهاي پخته. اينها را تو تصور ميكني. چرا كه دوست داري چيزي از قلم نيافتد. قرصهايش را سر ساعت ميآورد با ليوانهاي آب. با ليوانهاي شير. با آب پرتغال تازه. ناهار كلم پخته و كدوي آبپز خواهد خورد با ماست كمچرب. دلت ميخواهد گلداني كنار تختاش باشد تا اولينبار كه به ديدنش بروي گلهاي مصنوعي را دور بريزي جاش چند شاخه ميخك سپيد بچيني. كتابي كه قصد داري هربار برايش بخواني تا چشمهايش سنگين شود را كنار گلدان خواهي گذاشت. پردههاي اتوكشيده حسابي آهار خوردهاند و صدايش را خواهي شنيد كه با رضايت خواهد گفت: همه چيز خوب است. برميگردي توي اتاق پاهايت را دراز ميكني و شبيه مادربزرگ كه بالشي زير سرت ميگذاشت. تو را ميخواباند روي گهوارهي پاهايش و تندتند تكان ميداد، پاهايت را تكان ميدهي. زمان چون ارابهاي كه از جنگ برگشته باشد تلوتلو ميخورد و اين براي تو خوب است كه ترجيح ميدهي فردا نشود. مادرت دارد چمداني را ميبندد. چادر سپيدي و جانمازي، دمپاييهاي ابري، لباسهاي راحتي و كلي خرت و پرت ديگر. مادربزرگ نشسته پاي تلويزيون و حواسش نيست كه نيم ساعتي ميشود ديگر جعبهي جادو به برفك نشسته و چيزي نشان نميدهد. دارد النگوهايش را يكي يكي درميآورد و ميريزد روي ميز. «كجا ميري، يعني خونهي به اين بزرگي فقط براي تو يكي جا نداره» ين را وقتي ميگويي كه توي بالكن ايستادهاي و زل زدهاي به درختهاي خيابان كه حالا چون مرداني با فراك رسمي در تاريكي دور ميشوند. ساناز صفايي- پنكه سقفي- مجله مردم و جامعه |
|
+ نوشته شده در
پنجشنبه سی و یکم اردیبهشت 1388ساعت 1:30 بعد از ظهر توسط ساناز صفایی |
|
|
صفحه نخست پست الکترونیک آرشیو وبلاگ عناوین مطالب وبلاگ |
| درباره وبلاگ |
|
| نوشته های پیشین |
|
اردیبهشت 1388 بهمن 1387 آبان 1387 مرداد 1387 تیر 1387 فروردین 1387 اسفند 1386 دی 1386 آذر 1386 آبان 1386 مهر 1386 |
| پیوندها |
|
علی احمدی اسد وجودی سعید کریمی کانون زنان ایرانی |
|
RSS
|