تبليغاتX
تا احتمال لبخند
هر دو بر این باورند که حسی ناگهانی آن ها را به هم پیوند داده

 

 

 

 مهم نیست این روزهای اخیر چقدر از دست اندکاران سرمایه دل چرکین بودم این در این وضعیت زمانی- مکانی پشیزی ارزش ندارد. دردناکی اتفاقات در جریان بی اهمیت است وقتی شنیدم سرمايه را بستند. منظورم بانك سرمايه نيست. و مسلم است ناتوران ميخ و چكش به دست حتي لاي كتاب ماركس را باز نكرده بودند كه حالا بخواهند ببندند. پس اين هم نيست. سرمايه از آن  موجودات زنده بود كه از بعد از مشروطه توافقي  خانواده‌اش را روزنامه صدا مي‌كردند كه از حق نگذريم در اين قحط‌الرجال ‌و كپي پيس بازار صفحه پر كني روزنامه برازنده‌اش بود. به سرمايه داري هم بي‌ربط بود اين را گفتم كه گفته باشم. قبل‌تر دستانش را بسته بودند در قنداقي تا  قنژ نكشد  حالا درش را تخته كرده‌اند تا درسي باشد در باب بسته‌بندي.  اين خبر را در شرايطي شنيدم كه چند ماهي مي‌شد روزنامه‌ام-جاي اندكي توضيح دارد اين مالكيت، كه اين جا جايش نيست- را به قصد بافتن شالگردن‌هاي گرم پاييزي و كلاه‌هاي گرم‌تر زمستاني ترك كردم. بماند چرا ترك كردم كه اين هم اينجا جايش نيست.خبر را از  ديگر سينه‌سوخته‌اي چون خودم كه چندي پيش‌تر از من سرمايه را بوسيد و كنار گذاشت شنيدم.  شايد هم بوسيدندش و كناري... اما چون از اخلاقيات اين دوست حسابدار حساب‌نگهدار مطمئن هستم بي شك گزينه‌ي اولي مشمول حال اوست. گفت. خنديديم شايد هم  بغضمان را خورديم يك آب هم روش. غمگينم از همه غمگينم از دختراني كه چون خواهرانم دستشان را گرفتم و هل دادم وسط گود- در سرمايه گود زن‌ها هم داشتيم در دوره‌ي ژيلا بني يعقوب فعال حقوق زنان تاسيس شد- اين كه من در آن بيغوله چه مي‌كردم مهم نيست. براي اين مهم مي‌نويسم كه ديگر سرمايه‌اي نيست. و من غمگينم كه چرا همكارانم باز بي كار شدند و من باز نگرانم.

براي ناشر سرمايه نگرانم با تمام نقدي كه بر او وارد است سرمايه را سرپا نگه داشت تا به موقع زمين بخورد. و چقدر براي مدير مسئول محترم غمگينم.

آه زندگي كه بايد تو را زيست كه تو را زيسته‌اند. غمگينم براي تحريريه‌اي كه حدس مي‌زنم  در اتاق داوود محمدی جمع شدند و سيگاري اتش گرفته در بالكن آن ساختمان نحس دود مي كنند. براي دوستان فني. براي خدمات. مديران ارشد و همكاران اداري و براي مدير مسئول بزرگوار. آخري را دو بار گفتم چرا كه گفتني‌ست.

غمگينم براي صفحات لايي براي دبيران سرويس براي  مجيد چوپاني كه سابق برايم شير گرم مي‌كرد و نق مي‌زد تا يخ نزده بخورم.  غمگينم بگذاريد.  و بگداريد اين را چندبار ديگر هم بگويم غمگينم غمگينم عمگينم غمگينم.

بياييد با هم حدس بزنيم حالا شب ها چند نفر چراغ خاموش از ترس چك‌هاي برگشتي به خانه مي‌روند با جيب‌هاي ورم كرده از قبض هاي پس‌مانده. خودم هم مي دانم اغراق مي‌كنم اما حق دارم .

و در آخر افسوس مي‌خورم آن لحظه كنار عزيزانم نبودم و افسوس كه ترانه بني يعقوب هم نبود ژيلا بني‌يعقوب، بهمن احمدي، گروه عكس با دبيرسرويسي مهري نبود. سعید لیلاز زندانی ست. بهزاد باشو نبود با كمرخميده اش. حوريه رضايي‌ و يك كتيبه شكسته اسم كه دلم مي‌گيرد هر كدام را به ياد بياورم. لعنت به خانه هاي شيشه‌اي.

 

                                                                                                به "روزنامه سرمايه"

+ نوشته شده در  پنجشنبه چهاردهم آبان 1388ساعت 3:23 بعد از ظهر  توسط ساناز صفایی |